ای به قربون خم زلف سیاهت
"آی به قربون خم زلف سیاهت"
"آی به قربون خم زلف سیاهت"
زلف میپیچد و حامد خم میشود. زن باریک اندام سبزه ای لب هایش را آرام از روی لب هایم بر می دارد. کاراکتر یکی از داستان های من است که از پیش من به سوی پاراگراف اول خودش میرود. حامد فریاد میکشد " ای به قربون خم...." ارتعاش جیغ اش یک اسب سیاه وحشی پر شهوت است که بر روی پاهای عقبی قدرتمندش بلند میشود . باز هم حامد شیهه می کشد. ارتعاش شیهه ی حامد شعله های نحیف سرخ شمعدان های کنار تخت زن را میلرزاند و نور انگار تکان میخورد وقتی که زن گره ی روبان ها را باز و پرده ها را می اندازد. لوزی سرخ کوچک نجیب تنش با هر نفسی که می کشد مانند سر شعله شمع ها میلرزد. پرده ها افتاده اند.
حامد قد راست میکند و هر دو در مرکز داستان دیگری حیران ایستاده ایم. داستان یک شهر که در لوله های فاضلاب ذهن نویسنده شر میخورد و از دهانه ی گشاد " وورد" درون رودخانه ی بویناک مونیتور میریزد. " آی به قربون خم...." زیر پل مردی روی سرنگ های شکسته می شاشد. دو دختر سرمه ای پوش دبیرستانی از پشتش رد میشوند. اتوبوس می ایستد روبروی ساختمان تجاری دود گرفته ی بی حوصله ای که خودش را مانند فاحشه های شهر به دلال ها می فروشد. دختر ها سوارمی شوند و از پشت شیشه اتوبوس به مرد نگاه میکنند و میخندند. یکی تو سر دیگری میزند و خنده های ریز میکند. آپارتمان های قدیمی بالای ساختمان تجاری به نظر مرده می رسند. "ای به قربون خم...." با ارتعاش صدای حامد صدای دست و پا زدن زنی را از داخل یکی از همین آپارتمان ها می شنوم. مردی که مثل ادوارد نورتن خودش را در تایلر گم کرده زنش را هارد می خواهد. انگار در حین عشق بازی کتکش می زند. اینجا پایین جایی که من و حامد هنوز ایستاده ایم پیاده رو زیر دست و پای مردم جان می دهد. مردی از دور می اید که در نگاه آنی اش قاپیدن کیف خودم را می توانم بخوانم. احساس امنیت نمیکنم. "آی به قربون ..."
فکر میکنم ما زیر امن زلف در داستان دیگری باشیم. هنوز از هیچ چیزی مطمئن نیستم.
.یک کلمه ی سرکش از ذهن من بیرون می پرد و پشت تکان های سیاه هر خم زلف یک پسر حامله میشود. نطفه ی یاغی به سرعت مرگ باری رشد میکند. یک پسر ده ساله نشسته توی شکم نویسنده که مشق دارد. نویسنده این مزخرف رحمش ورم میکند هر وقت که پسر خودکار را به قلمبه ی متورم سرخ مفصل بالایی انگشتش فشار میدهد تا بنویسد زلف. هر نقطه را که میگذارد کاراکتری که در من حبس شده یک لگد میزند. کلمه دست به شکم میگیرد و فحش رکیکم میدهد که برنامه ی وورد را ببند حرامزاده. حامد جیغ می کشد و زلف سیاه را دیگر نمیتوانم ببینم. گویا من فقط گاهی می بینم ولی حامد هر بار که فریاد میکشد لمسش میکند. حامد در سیاهی داستان های نانوشته من خم شده و جیغ می کشد.خم می شود تمام تنم و جیغ میکشم. باید درون یک تصویر جنون امیزی افتاده باشم که سیاهی اش افتاده با تمام هیکل روی اندام باریک این نویسنده.
من شک ندارم همه در تخمک روح هم نفوذ کردیم. حامد تو را به خم زلف سیاهش مرا سزارین کن. ای کاش به داستان اولم برگردم. شاید الان شمع ها کاملن سوخته باشند و زن به پاراگراف بعدی رسیده باشد. شاید چند سطر بدون حضور نویسنده سر در بالشت سفیدش گریه کرده باشد. حامد بخوان. جیغ بکش. می خواهم به لب های اولین زن داستان برسم. عجله کن. این شهر بوی شیطان می دهد. ماشین هایش روی کلمه هایم گنداب چاله هایی را می پاشند که در باران های سربی اش باریده. مردم تنه می زنند و از روی ادرار و سرنگ های خورد شده می گذرند. آپارتمان بالای ساختمان تجاری هم چنان با صدای خانم هلنا بونهام ناله می کند. حامد جیغ بکش. باید پیش از انکه در این شهر "فید این" شویم به داستان اول برگردیم. نه تو تایلر هستی و نه من ادوارد نورتن. مشق پسر تمام شده. عجله کن. رحم متورم نویسنده دارد می ترکد. پسر بلند شده مدام لگد میکوبد. "آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی به قربون خم زلف سیاهت"
ستاره قره باغ نژاد 1391

