امشب با "جاده انقلابی" اومدم. راستش میخواستم "هوانورد" اسکورسیزی را با خودم بیارم که تو موودش دیگه نبودم اصلا تنبل شدم شاید دپرشن باشه به هر حال دی کاپریو ازم دلگیر شده بود اساسی که تو نمیخوای از فیلم من بنویسی ستاره؟ میل هامم بهش برخورده جواب نمیده. این شد امشب اومدم با فیلم جدیدترش جاده انقلابی ولی تا ارسال را زدم همش پرید. ولی گفتم به خاطر روی گل لئو دوباره تایپ میکنم! تازه پوستر فیلم هم نشد اپلود کنم اخه خبر دارید لابد نایت پولی شده

خوب بریم سراغ فیلم که زحمتشو سام مندس از بچه های کهنه کار تئاتری کشیده و روی شخصیت پردازی های ناول ریچارد ییتس سنگ تموم گذاشته و امریکای دهه پنجاه را اورده مقابل دوربینش. سام مندس اگر یادتون باشه کارگردان "زیبای امریکایی" هست که تم همون فیلم را داره دنبال میکنه -به بن بست رسیدن رویای امریکایی - که در بیشتر نمایشنامه های البی هم دیده بودیم. یاد "چه کسی از ویرجینیا وولف میترسد؟" افتادم. اینجا هم خورده جنایت های زن و شوهری بود و لئوناردو دی کاپریو(فرانک) و کیت وینسلت(اپریل)زوج فیلم  ولی پارتنرهای تایتانیک عشق و عاشقی را تو کشتی جا گذاشتند و اینجا در این جاده ی انقلابی خوب تراشیده و سخت شدند انقدر که به همدیگه خیانت میکنند شاید به عنوان نوعی پالس عصبی و خستگی که کنترلش مشکل شده .

باید ببینید که درون ان خونه های خوشگل و راحت تو ان شهرک کارت پستالی که همه به همدیگه لبخند میزنند چقدر حسادت و عقده جمع شده. انقدر که اپریل فکر میکنه شاید مهاجرت به اروپا بتونه روح افسردش را دوباره زنده کنه. اپریلی که روزی سودای بازیگری داشته و حالا تو چهار دیواری شوهر و بچه هاش خودش را زندونی میبینه. ولی این رویا هم با پیشنهاد کاری مناسب برای فرانک رد میشه. فرانکی که به یک کارمند روتین تبدیل شده و گاهی هرز میپره و به هنگام اعترافات جسورانه اش همسرش را خیلی خونسرد پیدا میکنه. اپریل بر خلاف معنی شاداب اسمش دیگه فصلی از بهار و زایش  نیست بلکه مدام به قتل کودک درون رحمش فکر میکنه انگار که کودک نماینده فرانک و ناکامی های خودش باشه. دیگه حتی حسادتی به محبوبش نداره! برای لبخند هایی که بهش میزنه چه رنجی را باید تحمل بکنه!

درد زن و شوهر ها شاید زیاده طلبی و بلند پروازی بود ولی به هر حال هر چی که بود تکلیفم تا اخر با اپریل روشن نشد هم دوسش داشتم و هم ازش کفرم درمیومد.  زوج اصلی فیلم مندس نماینده همسایه ها و مستاجر های بعد از خودشون (نسل دهه پنجاه)بودند و به جز پسر دلال ملکی داستان که ظاهرا از بیماری روانی رنج میبرد و جسورانه ضعف هاشون را کشیده میکرد و به صورتشون  میزد عاقل دیگه ای ندیدم.

دارم به نسل خودمون فکر میکنم...بگذریم! 

امیدوارم لئو فکر نکنه که دارم تعارف میکنم ولی واقعا فیلمش ارزش چند بار دیدن را داره فقط باید به فضاهای پوچ و پر استیصال کمی عادت داشته باشید که اگر اهل رمان و داستان های مدرن هستید با این تم ها هم بلدید کیف کنید.