حادثه
يك مرد در انتهاي كوچه ايستاده سرفه مي كند
شیشه شكسته اي از دهانش بيرون مي افتد
شيشه روي زمين مي شكند
باز هم مي شكند
تا هزار بار باز هم مي شكند
روي زمین پر از ماهي مي شود
فاحشه ها از آئينه ها مي گذرند و تو و بيرون مي روند
با چادرهاي سیاه روسری های قرمز
ماهي ها از دیوارها با لا مي روند
درختان را مي چسبند
خود را به آجرها مي كشند
آجرها زنده مي شوند
آدم هاي خاك گرفته يكي پس از ديگري پيدا مي شوند
پنجره هاي مؤنث همه بسته مي شوند
مبادا كه آبستن شوند
ماهي ها زمین را مي خورند
با آسفالت
با ماشین ها
با آدم هايش...
ستاره
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۸۸ ساعت 12:38 توسط ستاره قره باغ نزاد
|